تبليغاتX
<-BlogAndPosttitle->

یا حق

نشانه ها...نشانه ها...نشانه ها جاودانه اند

و من در انتهای رود پرخروش مه و تردید

بجا مانده ام

راه باز بود

روزی که راهی شدم

روزی که چون مهربانی تو

درکوی و برزن دنیا جاری شدم

راه باز بود و بی نشان

خود راه می نمود که چون باید رفت

گام که برداشتم

صدای عشق شنیدم

صدای موج،صدای رفتن

صدای جاری شکستن

گام که بر راه نهادم

دلم شکست، اشک بر گونه ام روان شد

هرآنچه نبود، بود شد

دیدنی و بی پرده

گفتی کنارت می مانم،

گفتی که بال و پرت داده ام

گفتی و شیرین گفتی

یادگاری های خوش جوانی ام

گامها که از پس هم آمدند

راه پیمودم

کودکی بودم ،بزرگ شدم

نشانه ها را دیدم

نشانه ها تو را می دیدند

و مرا به تو می خواندند

پاهایم که خسته شد

ابتدای شگفتی کشف "خود" بود

اینکه منی هست تا خسته شود

خسته راهی که تو بر من گشودی

و چرا راهی چنین طولانی

و چرا "من" بپیمایم

وچرا "تو" بر من راه بگشایی

وهزاران چرا چرا چرا

ابرها درهم آمدند

ماه در پس ابرگریست

"خود" پدیدار شد

گفتم منم که راه می پیمایم

گفتم من،بر راه استوارم

گفتم که من نباشم راه نیست

و تو من ساخته ای بخاطر من

لیکن تو همچنان میگفتی

شیرین و شیرین و شیرین تر

و من دور می شدم به عقب

گام می زدم در خویشتن

چراغ ها روشن شدند

گرگها به نزدیک راه آمدند

هیاهو بسیار شد

تفرقه ز مجموع پیشی گرفت

من بودم و هزاران من دیگر

افتاده بجان دیگری

که من منم تو کیستی؟

که گر من منم من کیستی؟

سخت شدم

زمخت و سنگی و ستبر

پر از روزن و خلل و شکاف و درز

هیچ نبود که یاریم کند

هیچ نبود که در گوشم شیرین بخواند

تو رفته بودی

من رفتنت را از یاد برده بودم

چراغ ها محو شدند

گرگها من شدند

و در انتهای رود پر خروش تردید

همچنان برجای مانده ام

بایستم؟بروم؟ بمانم؟

بنشینم؟

یا برگردم؟

زدوردست آوای غریبی بود

صدای رنجش بال پروانه

نوای شکستن نای داوودی

و حسرت تلخ کامی میخانه

هنوز به یادم  بودی

که مرا فریاد می زدی

و من نمی شنیدم

هنوز در من بودی

که منهای غریب با من

تو را زمن دریغ میکرد

گریستم

چون طفلی که گم کرده مادر را

میان همهمه و پچپچه و غوغا

میان چراغ ها،نئونها،لامپ ها

یادت می آید که با من حرف می زدی؟

به رسم عاشقی به آیات عاشقانه ات؟

به گوشه چشمی ،کرشمه ای، غمزه ای

به خلوتی،نوازشی،کناری

طنین خود که در اشک می بینم

به یاد آن روزهای مگو می افتم

همان روزها که جاده بود و تو بودی

نور بود و نوازش و من نبودم

می آیم

با گامهایی خسته

با دلی رسوا و شکسته

همه من ها را پشت سر می نهم

به بوی تو راه می جویم

در این مه غلیظ شکسته

می آیم حتی اگر

زخم بر پاهای خود ببینم

که زخم عظیم دلم بسی خرد است

به پیش آن چه ز دست داده ام

هنوز صدای شیرین گفتارت

هنوز طنین خنده های زیبایت

هنوز نگاه غریب و فتانه ات

هنوز یادگار من است نام زیبایت

گام می نهم

تا سحر راهی نیست

سیاهی میرود

نور می آید

صدای گرگها دور است

نوید شکفتن نزدیک

نشانه ها را خواهم یافت

راه خواهم رفت

"نور خواهم  خورد"

"نور خواهم  شد".

16/9/87

 

 

+ نوشته شده توسط فرزاد اژدری در یکشنبه بیست و چهارم آذر 1387 و ساعت |