تبليغاتX
<-BlogAndPosttitle->

محیا

کارگردان اکبر خواجویی

دکتر جاوید در مراسم ختم استادش در قبرستان با دختر جوانی آشنا می شود اما نمی تواند با او صحبت کند. او با مهران نامزد خواهر جاوید- مرجان- به خانه می آیند و درآن جا با شهره دختر خاله جاوید مواجه می شوند که در ظاهر به بهانه کنکور از شیراز به تهران آمده ولی در اصل بخاطر عشقش به جاوید آمده تا جوابی بگیرد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرزاد اژدری در سه شنبه سی ام مهر 1387 و ساعت |

دلم به سختی گرفته است

دلم سخت شده است

مثل روزهای نفس کشیدن

مثل شبهای بی قراری

 دلم سخت گرفته است

عجب دل سنگ هم میگیرد

وچشمهای بی درد و بی اشکم

برای دیدن آسمان تنگ شده است

مرا گفته اند که سخت باش

سنگ زیرین آسیاب

و آموخته اند که هنگام تهی دستی

خاموش باشم چو خارا

ولی نمی دانم سئوالی دارم

چرا دیگران سنگ نمی شوند؟

چرا آن که همه را سنگ می خواهد

خودش به رختخواب حریر می خسبد؟

ویا زگرسنگی و بی پولی

سنگ بر شکم نمی بندد؟

من اکنون هزاران هزار سال  سنگم

ولی نمی پرستد کسی مرا

هزار هزار خدای گلین وسنگین را

به سرعت برق می برند به آسمان

سئوالی دارم آیا  بت اعظم

تبربه دوش بتکده نمی شکند؟

آیا هنوزنشانی ابراهیم خلیل الله

کنار کعبه سنگی است؟

فراموش کردم ببخشید سنگم

سنگ سئوال نمی پرسد

سنگ چرا نمی گوید

 سنگ فقط سنگ است.

ولی به یاد دارم روزی

دست مهربانی  مرا ساخت

دستی که از من نخواست سنگ باشم

مرا زگل و روح گلها ساخت

دلم به ترکهای ریز قلب سنگینم

به گلسنگهای کوچک روحم

 دلم به یاد دست مهربان قدیم

 هنوز خوش است و باز

 سنگم

دلم یه سختی سنگ است

ولی هنوز دلم می گیرد

صدای شکستن سنگها را

هنوز درخوابهایم می شنوم.

 

 

+ نوشته شده توسط فرزاد اژدری در چهارشنبه بیست و چهارم مهر 1387 و ساعت |