
برمن که دست می کشی
نور میشوم
بیچاره انگشتانت
برای لمس من
پر از سنگ و خاره و خاشاک شده اند
بیچاره دستهایت
برای داشتن من
پراز گریز و ناچار و نابجا شده اند
برمن که دست می کشی
پرواز می کنم
واز یاد می برم
دستی که پروازم داد
بیچاره تو بیچاره همواره تو
که با تمام بودنت
درجستجوی کوی تواند
و با تمام هستی ات
چشم بسته، نیست می بینند
برمن که دست میکشی
فدای من نامراد شده ای
ومن با اینکه لمس می کنم
بوی تورا
پرواز کنان با نور
می گویمت که نیستی
ای طفلک من
خراب عاشق من
چرا با تو چنین جفا کارم؟
چرا به زخمهای سرانگشتت
بوسه های نوازش نمی سپارم؟
دیروز عینکی بود برچشمم
که می دیدم هزاران هزار پران نورانی
که با سرانگشتان افگارت
تورا فراموش کرده اند
ای طفلک من
ای طفلک خراب هزار هزار عاشق
ای طفلک من....
+ نوشته شده توسط فرزاد اژدری در چهارشنبه بیست و دوم خرداد 1387 و ساعت
|