هوالغنی

دستم را که بلند می کنم
چشمم را که می گشایم
از تو می گویند.
نگویید
مگر قرار نبود آن من باشی؟
مگر قرار مان نبود که برای تو بمیرم و برایم
زنده باشی؟
چرا دیگران عاشق تو اند؟
چرادر نهایت افتخار و شور و عرفان
حسادتم را قلقلک می دهند؟
تو که از آن آنها نمی شوی
میدانم
اصلا از آن هیچکس نشو...
خوب؟
تو فقط آن منی
مثل بهترین هرچیزی که در دنیای من است
من از آن تو نمی توانم باشم
چون کوچکم
خردم و ناتوان
تو از آن من شو
که بزرگم کنی
که ببخشی
که بخندانی
که در آغوشت گم شوم
نگویید اینقدر...
نمی خواهم بشنوم
گفتن نام تو حتی
زبانم را با خودم دشمن کرده است
گریه ام می گیرد
وقتی که می بینم کسی که نمی شناسم
کسی که ندیده ام
کسی که نقطه نام توهم نیست
از تو می گوید
نگویید دیگر
آن منی؟
هنوز با من بریده از جهان
آشتی هستی؟
آن من "هیچ" باش
تا این هیچ با تو
تو شود

نگویید با شما هستم
دارم با او حرف می زنم
حواسش به همه هست
به من هم
شاید به من بیشتر
نه ...به من ...نه
به تو...
دیدی؟
از آن تو شدم؟
+ نوشته شده توسط فرزاد اژدری در دوشنبه شانزدهم اردیبهشت 1387 و ساعت
|