تبليغاتX
<-BlogAndPosttitle->

 

عاشقانه

تو با من بودی.از ابتدا ...

ولی تورانمی دیدم.

یادت هست که آمدی؟

سر به زیر و آرام....

خرامان نشستی

هرم حیای صدایت سکوت تنهایی ام را شکست.

پرسیدی که:...تو خوبی؟

و من گرفتار بی نهایت صفرهای دنیا

برای یافتن یکی ناقابل در انتهای آنها

گفتم بیرون منتظر باشید تا صدایتان کنم.

چراغ نکشتم.

در فراز کردم....وای برمن...

رفتی بر آستانه در و به ناز، سرخم کردی و پرسیدی:

توخوبی؟ حتما؟

ومن خوب نبودم...خراب خراب....

نمی رسیدم به هر آن چه منتظر بودم

 نمی دیدم هرآن چه خیال پروردم

و گفتم به دروغ: خوبم...

رفتی...نور رفت ...هوا رفت ...تنهایی و درد و فراق آمد.

و من نفهمیدم که خوبی من بود که رفت...

دویدم به دنبال صدای پایت...

رفتم به دنبال گرد راهت...

طنین صدای تو بود که می خندید:

تو گفته بودی خوبی....

چرا این قدر بد؟

دگر در فراز نمی کنم.

دگر چراغ روشن نمی کنم.

دگر کسی را به قهر نیافتن یک برای صفرهای دنیا  نمی رانم.

و منتظر می مانم....

منم که بد بودم.تو خوب بودی...

تنها خوب دنیا...

 

 

+ نوشته شده توسط فرزاد اژدری در یکشنبه یکم اردیبهشت 1387 و ساعت |