دریچه
دریچه ای باز شد. دوباره. زمانی که فکر می کردم خبری نیست اما بود. خبری آمد و دلم را شاد کرد. مثل کودکی که گرمای وجودش آغوش تو را گرم کند. خبری خوش بود. آمدی و ماندی . نگاهم کردی.خندیدی و نگاهم کردی و در نگاهت من تازه شدم. نمی دانستم که نگاهت اینقدر گرم و گیراست. نمی دانستم که نجوای قلبم را می شنوی.
آمدی و با نگاهت خبرم کردی که هستی و هدیه ات را دادی. نور بود و نور و قلبم از این هدیه ات نورانی شد. دیگر نتوانستم تاب بیاورم. دست از دو جهان شستم و رقصیدم . آنقدر چرخیدم که در دایره امواج نورانی ات حل شدم.
دیگر ناراحت نخواهم شد. دیگر غمی ندارم. دیگر شادم تا ابد. تا هستی هست. تا تو هستی. دیگر نمی لرزم. نمی میرم. نمی خوابم. تنها تو هستی و من که با تو ام و از خود بی خبرم و منی نیست که باشد . همه تویی. چه گواراست از چشم تو به دنیا نگریستن. چه شیرین است طعم تو بودن. چه دل انگیز است بی نشان شدن. نبودن در عین بودن. چه خوب است در شهد شیرین وجود پاکت شناور شدن. نابود شدن.
دوباره می روی ولی می دانم که می آیی. یک روز که دیر نیست مرا از من بودن خلاص می کنی و در آسمان درخشان ذاتت هیچ می کنی. منتظرم ای هستی من. منتظرم برای من شدن...ای همه من.



