
تقدیم به تو ای نهان آشکار
هر روز که بیدار می شوم صدای پای تو را می شنوم که پشت کوچه های خاطره گام بر می داری. صدای حضورت را حس می کنم . که با همه نا پیدایی هستی. به کوچه می زنم .خورشید خندان تو مرا می نگرد . کلاغهای عاشق برایم بال تکان می دهند. تو هستی اما نمی بینمت. اما عطر وجودت در مشامم ترانه میخواند.
وقتی که از زمین و زمان دلگیر می شوم، وقتی که می بینم مردم چه دل خوش داشته اند به این غم خانه ناماندنی، وقتی هزاران های و هوی و من و تو و ما در هیا هوی دود و آهن گم میشود؛ آن وقت دلم را همچون مادر موسی (ع) در گهواره عشق تو ودیعه می گذارم، و در نیل حوادث تنها رها می کنم ؛ تا روزی ....روزی به من آن را باز دهی.بی منت، بی خفت. می دانم که روزی مرا خواهی دید لیکن تحمل این هزارهزاران روز برایم بسیار دشوار است.تاب مادر موسی ندارم که فریاد برخواهم آورد این منم که دل به گهواره مهر تو داده ام. لیکن زمزمه کسی در گوش من است که می گوید: اندکی صبر...سحر نزدیک است. به تاریک خانه دل چراغ کوچکی افروخته دارم ، که به خون جگرش نوبه نو کنم.برآستان این ویرانکده مات و مبهوت ایستاده ام. تا تو بگویی که از کدام سو به سوی تو پناه آورم. یادت باشد.آنکه در مهد افتاده برآب های سهمناک است دل حقیری بیمناک است و چشم امیدی به درگاه تو دارد. یارب امید همه امیدواران روا کن.


