تبليغاتX
<-BlogAndPosttitle->

وقتی یک ایده خوب و شخصیتهای جذاب داریم چه کنیم؟

بعضی از نویسنده های جوان دوست دارند که یهو قلم را روی کاغذ بگذارند و دلی از عزا دربیاورند و بنویسند و بنویسند و بنویسند.غافل از اینکه ممکن است هر کلمه این فیلمنامه بعدا دستخوش تغییرات شود.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط فرزاد اژدری در سه شنبه ششم شهریور 1386 و ساعت |

سلام بر آبی آسمانها

می دانم که زود است اما من هول میزنم  تا بیایی. نمی دانم اگر بیایی چه میشود اما میدانم هرطور بشود بهتر از الان است.خیلی بهتر است.یعنی آن روز دیگر خبری از جنگ . غارت و قتل و گناه و دزدی نیست. تصور اینکه کسی برای اثبات حرفش دروغ نگوید و کسی به پشتیبانی عده ای بیگناه  گناهان کبیره بزرگ مرتکب نشود برای من بسیار دور از عقل است.

راستی می آیی؟ امروز منتظرت بمانم؟ فردا؟ می شود روزی را ببینم که عطر وجودت در فضای زمین پخش میشود و من آن را استشمام کنم؟میشود آن روز باشم و ببینم راه می روی نفس میکشی مثل همه پیامبران عالم با تهی دستان و گدایان مهربانی میکنی و  پیروانت  را بدون هیچ محافظ و مشاور و روابط عمومی  در آغوش می کشی؟می آیی ببینی هنوز نیامده ای این ملت آخر الزمان چه به روز همدیگر می آورند؟ می کشند بی هیچ بهانه؟ می دزدند بی هیچ دغدغه؟ به مرگ اسیران و کودکان گرسنه و دستهای خالی نگاهی هم نمی اندازند؟

نمی دانم کی ولی من هر وقت بیایی منتظرت هستم .چون ششمین اختر آسمان آبی آن صادق ترین یار عالم گفته بودند: هرروز منتظر ظهور امام زمان(ع) باشید.

راستی اگر آن روز بیایی من چه خواهم کرد؟ اگر بدانم همین الان داری مرا می بینی  من چه باید بکنم؟ با گناهانم چه کنم؟ با دودوتا چهارتای دین و دنیایم چه کنم؟ راستی چه می کنیم اگر بشنویم همین الان قدم بر زمین مقدس مکه گذارده و فریاد آزاده خواهی اش به گوش فلک رسیده است...فکر کنم بروم...هر طور شده می روم ببینمش...با گناه و بی گناه....می روم  که اگر گناهی هم دارم خودش مرا قضاوت کند...می روم که ندیدنش سالهای سال است که چشمانم را سفید کرده و کمرم را شکسته ....شما چطور؟  

 

+ نوشته شده توسط فرزاد اژدری در دوشنبه پنجم شهریور 1386 و ساعت |