آسمان آفرین
آمده ام تا با دستهای کوچکم تورا بگیرم.آمده ام تا با پاهای کوچکم تورا بپیمایم.آمده ام از پشت حجاب اندیشه و تردید و تاریخ تنها یک نظر جلوه ات را نظاره کنم.آمده ام با تمامی گناهانم و با تمامی پلیدی هایم عظمت قطرات باران تو را شاهد باشم.
به من چشم می دهی؟ چشمی که بتواند بدون باز بودن ببیند؟ آنهمه لذت شیرین لطایفت را؟به من چشم می دهی؟ تا تماشا کنم به وسعت ابد همه آن چه را که در بطن زمین و آسمانها آفریده ای؟ به من چشم می دهی تا اگر اجازه می دهی اگر مرا یاری می کنی بتوانم با کمک تو دنیای خودم را به خوبی ببینم وبه همه آنهایی که چشم ندارند کمک کنم تا عینکهای آفتابی شان را از مقابل نور آفتاب عالمتاب تو بردارند؟
من آمده ام تا مرا همچون قاصدکی بی پروا در دست تند باد حوادث رها کنی.می دانم آن زمان که چرخ می خورم و بالا و پایین می افتم کسی هست. کسی هست که مرا بعد از اینهمه چرخش و پیچش رهایم نمی کند و به آرامی بر گلبرگهای ابدیت می نشاند. پس چه باک ازچرخیدن؟چه باک ؟
بیا تا در کنار تو ذره ای از نور آسمانها و زمین شوم.بیا...
+ نوشته شده توسط فرزاد اژدری در شنبه سیزدهم مرداد 1386 و ساعت
|